تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
احساس خوب دوست داشتن !

 

محبت مشقی است که هروقت آنرا با دقت نوشتم ، املای زندگی را بیست شدم !

گاهی یادم می رود آدمم ! شاید به خاطر همین است که تند تند حرف می زنم و

اصلا صدای خودم را نمی شنوم . یک بار از خودم شنیدم : محبت آنی نیست که

فکر میکنی ، در لحظه وقوع محبت بجای فکر،لحظه ات را هدیه میکنی !

امروز  زن همسایه به دختر خرد سالش میگفت :

این کاسه شل و زرد رو بده خونه آقاااااااااااااااااااای … !

 ـ همون آقای چاقی که منو خیلی دوست داره !؟

به خودم نمره بیست دادم .

بیست گرفتن زیاد هم سخت نیست!

2 نوشته شده شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:9  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

شیفته !

همیشه  شیفته کسانی بوده ام که ویژگی های خاصی را برایم تداعی کرده اند !

شخصیتهایی که توانسته اند در منجلابهای زندگی فرو نروند وبرخلاف عادات

معمول زندگی باشند .همواره مردانی را ستوده ام که نیمه شبها بدون آنکه شناخته

شوند نان آور بی کسان بوده اند . زنانی که تمام توان و انرژی خود را مصروف

مراقبت از مجروحانی  نموده اند که برایشان هیچ فرقی نمی کرد که آنان دوستند یا

دشمن !

صبورانی که به درد دلهای پیر مردان و پیر زنانی گمنام در دورترین خانه سالمندان

جهان ! گوش فرا داده اند ، لبخند زده اند ، گریسته اند...

پادشاهان و رهبرانی که عدالت گستر بوده اند و همواره تحسین عالمی را برانگیخته اند ...

در ذهنم برایشان تندیس ساخته ام و آنها را ابر مردانی خدا گونه خوانده ام یا لاقل

دوست داشته ام که اینگونه می بودند !

راستی ... من بدنبال کیستم ؟! بدنبال چیستم ؟! چه چیز را در میان این انسانهای بت شده

می جویم ؟!

روح من سرگشته کدام مفهوم ناب و خالص در میان خیل  انسانهایی است که امروز یقین

دارم آنان نیز مانند من رازهای شرم آور زیادی داشته اند .آنان نیز مانند من ترسهای کوچک

و بزرگی را تجربه کرده اند؟ آنان نیز آرزوهایی داشته اند که بی وقفه به آن فکر کرده اند؟

و آنان نیزبالاخره توانسته اند خود را ببخشند و بخشایش خالق را بخواهند.

آنگاه که پرده های جهل و بت پرستی را کنار می زنم ، معصومیتی پاک در تمام هستی

به من لبخند می زند که  من مهربانی ام !من لبخندم ! من صلحم ! من دوست داشتنم ! من احترامم !

من محبتم ! من شادی ام!.................................. من سفیر عشقم !

 و تو با عشق جاودانه می شوی !

امروز من زیباترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام ! تمام احترامم را نثار مردان و زنانی

که آمدند و بذر محبت و خلوص را در دلهای تمامی بشریت کاشتند ، میکنم . اما دیگر ازآنان

بت نمی سازم ، افسانه نمی سازم .

از امروز محبت را خواهم آموخت تا عشق را بیابم ، تاعشق گم شده ام را نثار تمامی موجودات کنم

تا لایق تحسین پروردگار گردم و از لبخند آغاز میکنم ...

 

2 نوشته شده پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:23  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

قصه رفتن

    Image hosted by allyoucanupload.com

جاده ای که امتدادش با افق نجوایی داشت و من با پاهایی بی رمق و چشمانی کم فروغ باوری خسته به آن انتها نگریستم.

آیا راهی به انتهای جاده ، به افق خواهد بود؟

در گرگ و میش فضای اطراف وحشتی می وزید من چه می کنم اینجا ؟

به کدامین دلیل راهی این جاده ام ؟

    پاهایم توان رفتن ندارد ، این جاده ارزش پیمودن ندارد؛ مرگ دلیل نمی خواهد! من خواهم مرد و هیچ کس کلمه ای ، حرفی نه نه ، یادی حتی از من نخواهد خواند نخواهد گفت ، نخواهد کرد ، و این پایان بی آغازیست که همواره تکرار می شود.

    پای کشان و خسته می رفتم ، افکار پریشانم پی در پی و بی وقفه قصه یأس آدم را نجوا می کرد افسانه رستگاری را که روزی کسی در جایی ... آه  که چقدر خسته ام!

    آنجا آن دورتر تک درختی بود ، تک درختی که در غبارش بیاساسم ، تک درخت چناری که در سایه سارش صبوری را تجربه کنم ، همدمی که در این برهوت بی کسی حرفهایم را بشنود ، هیچ نگوید ، بشنود ، هیچ نخواهد ، بشنود ، هیچ نجوید ، بشنود و من آغاز کردم دردهایم را قصه پر رنج سالیان بی هویتی  بی پناهیم را ، افسانه آمدن و ماندن و ماندن و ماندن و ماندن و ... شاید رفتنم را ، شاید پرواز شاید عروجم را. و او گوش فرا داد ، هیچ نگفت ؛     در جذبه ای شکوه انگیز غرق گشتم ، سبکبالی غریبی که در احساس خواندنی است و آوازی سحرانگیز که جانم را پر از طراوت کرد؛آزادی بی نظیری که حاصل رهایی از ناگفته های رنج آورم بود و اینگونه من تازه شدم ، نو شدم ، متولد شدم و چشم گشودم ؛   خستگانی دیگر ، غریبانی دیگر ، همنفسانی دیگر که از سالیان دور همراه و همسفرم بودند و من نمی دیدمشان ،   رنج هایم مجال رسیدن را از من ربوده بود و رنج هایشان مجال دیدنم را ، و این گونه ما دردهایمان را پای آن چنار صبور نهادیم و یکدیگر را دیدیم.

2 نوشته شده چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:39  توسط علي رجب پور نخجیری   |