سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
بینش روح
لحظه دیدنت پیوسته تکرار میشد در بینش روحم و من بی مهابا چون کودکان اعجاز دیدارت را پیوند دادم به غفلت بزرگسالیم .
شاید اگر نیامده بودی عشق را انکار میکردم!
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
جاده ای که امتدادش با افق نجوایی داشت و من با پاهایی بی رمق و چشمانی کم فروغ باوری خسته به انتها نگریستم.
آیا راهی به انتهای جاده ، به افق خواهد بود؟
در گرگ و میش فضای اطراف وحشتی می وزید من چه می کنم اینجا ؟
به کدامین دلیل راهی این جاده ام ؟
پاهایم توان رفتن ندارد ، این جاده ارزش پیمودن ندارد؛ مرگ دلیل نمی خواهد! من خواهم مرد و هیچ کس کلمه ای ، حرفی نه نه ، یادی حتی از من نخواهد خواند نخواهد گفت ، نخواهد کرد ، و این پایان بی آغازیست که همواره تکرار می شود.
پای کشان و خسته می رفتم ، افکار پریشانم پی در پی و بی وقفه قصه یأس آدم را نجوا می کرد افسانه رستگاری را که روزی کسی در جایی ... آه که چقدر خسته ام!
آنجا آن دورتر تک درختی بود ، تک درختی که در غبارش بیاساسم ، تک درخت چناری که در سایه سارش صبوری را تجربه کنم ، همدمی که در این برهوت بی کسی حرفهایم را بشنود ، هیچ نگوید ، بشنود ، هیچ نخواهد ، بشنود ، هیچ نجوید ، بشنود و من آغاز کردم دردهایم را قصه پر رنج سالیان بی هویتی بی پناهیم را ، افسانه آمدن و ماندن و ماندن و ماندن و ماندن و ... شاید رفتنم را ، شاید پرواز شاید عروجم را. و او گوش فرا داد ، هیچ نگفت ؛ در جذبه ای شکوه انگیز غرق گشتم ، سبکبالی غریبی که در احساس خواندنی است و آوازی سحرانگیز که جانم را پر از طراوت کرد؛آزادی بی نظیری که حاصل رهایی از ناگفته های رنج آورم بود و اینگونه من تازه شدم ، نو شدم ، متولد شدم و چشم گشودم ؛ خستگانی دیگر ، غریبانی دیگر ، همنفسانی دیگر که از سالیان دور همراه و همسفرم بودند و من نمی دیدمشان ، رنج هایم مجال رسیدن را از من ربوده بود و رنج هایشان مجال دیدنم را ، و این گونه ما دردهایمان را پای آن چنار صبور نهادیم و یکدیگر را دیدیم
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
بربلندای تپه ای کوچک !
زیر سروی بی برگ ، سینه سرخی معصوم ، راز خوابزدگی سرو را در گوشم نجوا کرد.
او که قامتش از دور مثل میخی که زمین را به افق می دوزد، پر صلابت می نمود!
... و این کابوس همه شبهایم بود ...
لحظه ای که دیگر از سرو هیچ نماند و ...
.........
...........
خوابهای کلاغ تعبیر شد !
آشیانش برشاخهای بی برگ سرو افکند و تمام بی خبریهای دنیا را در گوش گنگ دشت غار غار کرد !
نگاهم پریدن سینه سرخ راچشید و اشکی گونه ام را بوسید ...
آهای ... سینه سرخ !
سرانجام این غفلت چیست ؟!
بااین دشت خزان زده و این سرو بی برگ چه کنم ؟!
نسیمی باشمیم همه گلهای دنیا ، پلی شد میان من و سینه سرخ ، ترنمی عاشقانه سرداد که :
بهارخواهدآمد ...


