
یک روز جمله ای را که نمیدانم از چه کسی است از دوستی شنیدم .
"هرکسی در روز تولد خود غمگین است !"
به نظرم جمله ای آمد که لاقل برای من مصداق داشت.
خیلی به آن فکر کردم ، شاید روزها و ماه ها و شاید هم سالها !
بالاخره به دریافتی در این مورد رسیدم که مرا راضی کرد.
یک احساسی دلتنگی به آدم دست می دهد که انگار چیز با ارزشی را دارد از دست میدهد .
ولی آن چیز باارزش چیست که اینقدر در ناخودآگاه پنهان است؟
برداشت من این بود که زمان یا عمر خود را از دست می دهم و این باعث غمگینی من میشود.
عمری که صرف می شود!!!؟
در مقابل هستی من چه چیزی عایدم می شود؟
هر چیزی را که خودم می خواهم ! تحصیلات ، ثروت ، سرگرمی ، شهرت ، قدرت ...
ولی اینها هیچ کدام بهای هستی من نیست ! باز غمگین شدم !
بعد فکر کردم چه چیزی را باید بدست بیاورم تا ارزش از کف دادن عمرم را داشته باشد تا مرا
تسکین دهد، تا مرا شاد کند ؟
آدمهای زیادی را می شناسم که هرچه به پایان زندگی خود نزدیک می شوند احساس دلتنگی
آنها بیشتر می شود !
روزی از مسیری رد می شدم ، چشمم افتاد به چوبی که لای دیوار بود و تکیه گاه
تیرکی قطور شده بود . دریافتی روشن تمام وجودم را شعله ور کرد !
فطرت خلقت بر اساس خدمت بی اما و اگر و عاشقانه بنا شده است و چوب لای دیوار مادام که
نشکند به انجام خدمت خود ادامه می دهد . این راز بزرگ تمام هستی بود .
هرچیز و هرکس که با فطرت هستی هماهنگ نشود غمگین و پرآشوب خواهد بود .
یادم آمد که حتی موفق ترین افراد در همه مراتب زندگی وقتی به انتها می رسند با تمام وجود
به دنبال خدمتهای صادقانه شان ، خاطرات خود را جستجو میکنند.
بی گمان تنها چیزی که سزاوار مبادله با نقد عمر است ، خدمت و آگاهی می باشد.
آگاهی و دریافتهایی که باعث روشن شدن مسیر حرکت بسوی کمال می گردد.
آگاهی و شناخت قوانین زندگی و دنیای تو در تو و پیچ درپیچ درون که تا شناخته نشود و مردابهای
متعفن و راکد آن خشکانده نگردد ، نمیتوان بستر مقدس خدمت و عشق را در زندگی گسترد .
هر دریافت جدیدی برایم تولدی دوباره است .
من هر روز و هر لحظه متولد می شوم !
شادی من از این تولدهای بی پایان تمامی ندارد .
این باوری است که امروز دارم !
روزها از پس هم می آیند و من برای شکفتن لحظه شماری میکنم !
به گل شب بویی که امسال عید در باغچه کاشته ام خیره می مانم .
ریشه هایم عمیق نیست .
ساقه ام قوت ندارد.
برگهایم طراوت را به زردی داده است .
اما من همچنان منتظر شکفتنم !
چه خیال عبثی است این !
قاصد پیری بر شاخه های نحیفم نغمه سپیدی را می سراید و آهنگ محزونش
در اوجی جانسوز خبر از رفتن دارد.
هنوز فرصتی هست !
خواهم شکفت !
به تردید هایم خو کرده ام و آرزوهایم زنجیرهای طلایی اسارتم گشته اند.
سلحشوری را از خاطر برده ام ...
... ولی هنوز تصویری مبهم از کودکی های روحم مرا به امید پیوند می دهد.
به معمای نیوتن نگاه کردم !
درخت گفت : این سیب از آن تو، شاید دنیایت قشنگتر شود!
اما من هنوز به سخاوت سیب شک دارم!!!
.....
.......
شاید ...!؟
شاید قضاوت مرا از دوستی ها محروم میکند !
شاید هم دوستی مرهم زخم قضاوتهای من است !؟
.
.
.
کودکی می خندد!

پروردگارا سپاس ...
امروز هم سرشارم !
سرشار از رفتن و خواهشی از ایثار ...!
سروش مهربانی لحظه ای افقهای سیاه اندوهم را با طراوتی بارانی بغض می گشاید
ونجوایی جادویی لحظه هایم را به شمیم عاشقی هایت پیوند می دهد
من گم می شوم ...
ایثار هم ...!
تو می مانی و من که زائر جاده های توام !
مرا ببخش اگر لحظه های فراوانی را بین ماندن و رفتن به تردید، در خوابم ...!