تبليغاتX
گاهي از من ياد كن،وقتی لادنها را ديدی .،وقتی پرستو ها آمدند .وقتی مهتاب برگونه هايت، بوسه می زند . من درشرق نگاه تو ، بر احساسی مبهم ،به سیاحت خدا نشسته ام .آری ،آری، من درکنار توام و شاید در طلوعی دیگر ،کسی چه می داند ؟برکنار ساحل نیل به تماشای سعی رود،برای رسیدن ،نشسته ایم ! ای همسفر دیر آشنای من ،یادکن ازمن وقتی لادن ها را دیدی . شبهاي لاهيجان
شبهاي لاهيجان
چشم براه

یادت نرود

پشت سر شاید

کسی آمدنت را می بوسد.

2 نوشته شده سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:46  توسط علي رجب پور نخجیری   | 

قصه لیلی

کاش می شد ...

کاش می شد ذره ای از تو را بر نفیس ترین کاغذ دنیا نوشت .

کاش می شد باور تو را در قاب خالی باری به هر جهت ، رویاند .

کاش می شد دستها را به رسم دعا بلند کرد و فقط عشق نوشید .

کاش می شد  فقط من بودم و تو بودی و همه مردم دنیا و دشتهای مهربانی .

کاش می شد که جنگ در انتظار میدانی برای خودنمایی می پوسید و قصه لیلی هزاران باره تکرار

می شد.

کاش می شد در بیغوله تنهایی زمین ، کنار آتش شب نشینی هایمان قصه گویی بود

که پیوسته ، فقط از تو می گفت ، فقط از تو می گفت ، فقط از تو می گفت . 

  

2 نوشته شده یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 3:40  توسط علي رجب پور نخجیری   |