
جاده ای که امتدادش با افق نجوایی داشت و من با پاهایی بی رمق و چشمانی کم فروغ باوری خسته به آن انتها نگریستم.
آیا راهی به انتهای جاده ، به افق خواهد بود؟
در گرگ و میش فضای اطراف وحشتی می وزید من چه می کنم اینجا ؟
به کدامین دلیل راهی این جاده ام ؟
پاهایم توان رفتن ندارد ، این جاده ارزش پیمودن ندارد؛ مرگ دلیل نمی خواهد! من خواهم مرد و هیچ کس کلمه ای ، حرفی نه نه ، یادی حتی از من نخواهد خواند نخواهد گفت ، نخواهد کرد ، و این پایان بی آغازیست که همواره تکرار می شود.
پای کشان و خسته می رفتم ، افکار پریشانم پی در پی و بی وقفه قصه یأس آدم را نجوا می کرد افسانه رستگاری را که روزی کسی در جایی ... آه که چقدر خسته ام!
آنجا آن دورتر تک درختی بود ، تک درختی که در غبارش بیاساسم ، تک درخت چناری که در سایه سارش صبوری را تجربه کنم ، همدمی که در این برهوت بی کسی حرفهایم را بشنود ، هیچ نگوید ، بشنود ، هیچ نخواهد ، بشنود ، هیچ نجوید ، بشنود و من آغاز کردم دردهایم را قصه پر رنج سالیان بی هویتی بی پناهیم را ، افسانه آمدن و ماندن و ماندن و ماندن و ماندن و ... شاید رفتنم را ، شاید پرواز شاید عروجم را. و او گوش فرا داد ، هیچ نگفت ؛ در جذبه ای شکوه انگیز غرق گشتم ، سبکبالی غریبی که در احساس خواندنی است و آوازی سحرانگیز که جانم را پر از طراوت کرد؛آزادی بی نظیری که حاصل رهایی از ناگفته های رنج آورم بود و اینگونه من تازه شدم ، نو شدم ، متولد شدم و چشم گشودم ؛ خستگانی دیگر ، غریبانی دیگر ، همنفسانی دیگر که از سالیان دور همراه و همسفرم بودند و من نمی دیدمشان ، رنج هایم مجال رسیدن را از من ربوده بود و رنج هایشان مجال دیدنم را ، و این گونه ما دردهایمان را پای آن چنار صبور نهادیم و یکدیگر را دیدیم.

روزگارانی که تورا نداشتم ... چه غریب بود روح جاری در سرگذشت کتاب زمین؟!
لبخند،هیچ حسی را نمی رقصید
وغصه روایتی بود که در هرفصلی گل میداد.
روزگارانی که تو را نداشتم...
روزگارانی که تو را نداشتم تشویش قاصدک ازجنس نسیم بود وپیام آور دوستی، رسالت را درفراموشی مرگبار
تشویش هرروزه اش به زوزه باد شبگرد سپرد و به رسم اشباه سرگردان قصه ها هر از گاهی کودکی او را در
باغچه پشتی خانه پدر بزرگش می دید!
آه... روزگارانی که تورا نداشتم ...
چه بی کس بودم
بربلندای تپه ای کوچک !
زیر سروی بی برگ ، سینه سرخی معصوم ، راز خوابزدگی سرو را در گوشم نجوا کرد.
او که قامتش از دور مثل میخی که زمین را به افق می دوزد، پر صلابت می نمود!
... و این کابوس همه شبهایم بود ...
لحظه ای که دیگر از سرو هیچ نماند و ...
.........
...........
خوابهای کلاغ تعبیر شد !
آشیانش برشاخهای بی برگ سرو افکند و تمام بی خبریهای دنیا را در گوش گنگ دشت غار غار کرد !
نگاهم پریدن سینه سرخ راچشید و اشکی گونه ام را بوسید ...
آهای ... سینه سرخ !
سرانجام این غفلت چیست ؟!
بااین دشت خزان زده و این سرو بی برگ چه کنم ؟!
نسیمی باشمیم همه گلهای دنیا ، پلی شد میان من و سینه سرخ ، ترنمی عاشقانه سرداد که :
بهارخواهدآمد ...