بي بازگشت
آمده بود تا بگويد: قلب انديشه، خلوتگه رستنهاست .
تابگويد سپيدي پرواز را درتجسم او تجربه كنم .
آهي از نهادش برنيامد ابرو درهم نپيچيد لحظه اي ترديد نكرد با همه ترديدهايم !
تا به من بفهماند، زندگي عشقي است بي بازگشت
با همه آنچه در جداييها خواهم آموخت ...
و اينك؛ اين منم ، ناباوري فراموش شده تمامي بشر ، در آستانه رستن.
بي بازگشت ...
بي بازگشت ...
بي بازگشت ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 20:11 توسط علي رجب پور نخجیری
|
آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .