احساس غریبی دارم ، فکر می کنم به مرزهای پائیزی زندگی ام رسیده ام !

برگها رنگی تر شده اند و هوا کمی خنک تر  .

صدای خرد شدن برگ رویاهای جوانی ام را زیر پاهایم  می شنوم و صدای هیاهوی پرندگان مهاجری را که

ساز رفتن دارند . درست مثل روز اول !

وارد چهلمین سال زندگی ام شده ام .

همیشه این سال در تقویم زندگی ام سال خاصی بود و اکنون فرا رسیده است .

تصمیم دارم خودم را مهیای بهار کنم به آن ایمان دارم .

پائیز زیبا سپری خواهد شد و زمستان پاک و سرد و سفید هم .

تقدیر من رویش است ، سبز خواهم شد.