چهل سالگی
احساس غریبی دارم ، فکر می کنم به مرزهای پائیزی زندگی ام رسیده ام !
برگها رنگی تر شده اند و هوا کمی خنک تر .
صدای خرد شدن برگ رویاهای جوانی ام را زیر پاهایم می شنوم و صدای هیاهوی پرندگان مهاجری را که
ساز رفتن دارند . درست مثل روز اول !
وارد چهلمین سال زندگی ام شده ام .
همیشه این سال در تقویم زندگی ام سال خاصی بود و اکنون فرا رسیده است .
تصمیم دارم خودم را مهیای بهار کنم به آن ایمان دارم .
پائیز زیبا سپری خواهد شد و زمستان پاک و سرد و سفید هم .
تقدیر من رویش است ، سبز خواهم شد.
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 21:31 توسط علي رجب پور نخجیری
|
آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .