سفر رویش
من لحظه های خوبم را در بوسه ای شاعرانه به شعور با طراوت باران پیوند دادم .
آرزو کردم باران ببارد
ببارد...
ببارد تاعطش همه روزهای کویری ام را تلافی کند
تا سیراب شوم
تابدانم که باید شقایق را پشت غفلت کودکانه دشت با تمام عطشم نظاره کنم .
عطر پاک آواز پرنده های غریب را فراموش نکنم .
و نگاه ماه ...
نگاه ماه را در شبهای بی کسی ام باورکنم
و بدانم که من ، هرگز تنها نبوده ام .
برسطح ماه جاذبه ای است که تنهایی ام را می رباید !
من دست افشان و پایکوبان تمام عرصه های سکوت سفرم را با صدای اسرار آمیز فلوتی اساطیری
تا آستانه رویت خورشید یک نفس خواهم رقصید .
اینجا تمام حجم ریه هایم پر از شمیم صداقت است !
اینجا همه با زبان چشمه ، با زبان باد لبخند می زنند
اینجا کسی سراغ خانه هد هد را نمیگیرد !
اینجا همه می دانند که فصل درو پایان قصه گندم نیست
پایان گندم به رویش می پیوندد و گره می خورد قصه کبوتر به هد هد !
عزیزم ...
آه عزیزم ... عزیزم !
اینجا همه می دانند گندم برای روئیدن مسافر خاک است .
آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .