آنروز که مرا از باغ بهشت بیرون میکردند، زجه میزدم ، گریه میکردم !
ترس از این سفر ناخواسته مرا به التماس کشاند ، پس التماس کردم !
فرشتگان در حالی که چشمشان تر بود ! مرا از باغ انداختند بیرون !
فریادهایم را هیچ کس نشنید !
با مشت به در کوفتم و باز بیقراری کردم .
بیرون از باغ سرد بود .
بیرون از باغ هزار جانور درنده درکمینم بود .
بیرون از باغ هیچ چشم محبت آمیزی منتظرم نبود.
خود را تنها دیدم ... تنهای تنها !
بخاطر حماقتم همه چیزم را از دست داده بودم .
میان ترس و دلهره و افسوس صدایی از داخل باغ گفت :
منتظر باش ! روزی ، کسی را به سراغت خواهم فرستاد!
اما امروز برو !
امروز سالها ازآنروز میگذرد و من همچنان منتظرم و هر شمیمی
را و هر رنگی را و هر صدایی را به دنبال نشانه ای از او که خواهد
آمد جستجو میکنم . آن اوایل منتظر بودم از پشت درختهای دور
سر درآورد ولی تازگیها فکر میکنم که او همیشه بامن بوده است !
و شاید باید بیشتر توجه کنم تا صدایش را بشنوم !
یک چیز دیگر و آن اینکه هر وقت مهربان میشوم احساس یکی بودنم
عمیق تر و قویتر می شود.
خسته ام ، راه درازی را پیموده ام اما شادم چون احساس میکنم
که به زودی صدای زنگ بازگشت را خواهم شنید!
آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .