زمان کافی بود
از جاده ها خواهم گذشت و درختان کنار جاده را بر صفحه سپید
روحم نقاشی خواهم کرد. یادگاری از عزیزترین لحظه های سفرم
. هنوز تکلیف خودم را با هستی رو شن نکرده ام و فقط یادداشت
بر میدارم .ویرانه ای دارم که باید آباد شود. روح من در تقلایی
سلحشورانه رنج و آگاهی را به هم گره می زند . امروز نجواهایی
را از عمق وجودم می شنوم ، لهجه ای صمیمی از شرق ! زمان
کافی نیست. زمان کافی بود ! اما دیگر کافی نیست .
روحم نقاشی خواهم کرد. یادگاری از عزیزترین لحظه های سفرم
. هنوز تکلیف خودم را با هستی رو شن نکرده ام و فقط یادداشت
بر میدارم .ویرانه ای دارم که باید آباد شود. روح من در تقلایی
سلحشورانه رنج و آگاهی را به هم گره می زند . امروز نجواهایی
را از عمق وجودم می شنوم ، لهجه ای صمیمی از شرق ! زمان
کافی نیست. زمان کافی بود ! اما دیگر کافی نیست .
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 18:15 توسط علي رجب پور نخجیری
|
آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .