از جاده ها خواهم گذشت و درختان کنار جاده را بر صفحه سپید
روحم نقاشی خواهم کرد. یادگاری از عزیزترین لحظه های سفرم
. هنوز تکلیف خودم را با هستی رو شن نکرده ام  و فقط یادداشت
بر میدارم .ویرانه ای دارم که باید آباد شود. روح من در تقلایی
سلحشورانه رنج و آگاهی را به هم گره می زند . امروز نجواهایی
را از عمق وجودم می شنوم ، لهجه ای صمیمی از شرق ! زمان
کافی نیست. زمان کافی بود ! اما دیگر کافی نیست .