دلجویی از عشق زندگیم
خورشید زندگی تیره و ابریست . آسمان خاکستری صداقت، پر از غار غار کلاغان شوم و بدخبر تیره روزیست . انگار هیچ لادنی در جهان عشق را به یاد ندارد . و من بر بلندای سقوط خود از ستیغ صخره ی عدم به قد نفرین مادر فرزندانم تنهایم . یاس بودن با نجوایی شوم در گوشم تیره روزی بهارم را چون جادوگران قصه های کهن قهقهه میزند !
اینجا سرزمین من نیست ... من به تاوان تماشای سیب از درگاه پروردگاران خوشبختی رانده شده ام .و اما تو را به یاد دارم ، کودکی 16 ساله که با بهت به قلمروی پادشاهی بی چیز و خردسال آمدی ، تا شهبانوی سرزمین فقیرم باشی ! دریغ و درد که تو را رنجاندم .... اما بانوی من . تو یگانه ی تمام زندگی ام بودی . هرگز در هیچ جنگی پیروز نمیشدم اگر صورت زیبایت خورشید قلمروی خاکستری ام نبود . مرا به قامت یک شاه افتاده از اسب نظاره کن . شاید این اقلیم شاه مرده با چون تو شهبانویی خرمی گیرد !
آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .