جاده در امتداد قدمهایم گم شد !

کورمال ، کورمال بسمت سایه ای بلند که از سخاوت ماه در وسعتی خیس گسترده شده است پیش میروم ؛ 

هیچ کس نیست ، حتی مادرم !

صدای خرد شدن سنگفرش های اعتماد ، مرا به وحشت می اندازد !

هنوز بوی نان ، در آخرین منزل صمیمیت ، مشامم را نوازش میدهد !

دلتنگ لحظه های تحویل سالم !

یا محول الحول و الاحوال ....!

چیزی نمیبینم !

فقظ ...

فقظ انگار ...

کفشهایم خیس است !!!