گمگشه

جاده در امتداد قدمهایم گم شد !
کورمال ، کورمال بسمت سایه ای بلند که از سخاوت ماه در وسعتی خیس گسترده شده است پیش میروم ؛
هیچ کس نیست ، حتی مادرم !
صدای خرد شدن سنگفرش های اعتماد ، مرا به وحشت می اندازد !
هنوز بوی نان ، در آخرین منزل صمیمیت ، مشامم را نوازش میدهد !
دلتنگ لحظه های تحویل سالم !
یا محول الحول و الاحوال ....!
چیزی نمیبینم !
فقظ ...
فقظ انگار ...
کفشهایم خیس است !!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 21:58 توسط علي رجب پور نخجیری
|


آن شب صورتت را زیر نورماه دیدم ...درهاله ای اسرار آمیز و بی نظیر، پس از آن هرگز فراموشت نکردم ! قاصدک میگفت تمامی بهانه آنشب تو ، من بودم .