اول مرداد

اول مرداد مثل سال های قبل ، مثل چهل سال گذشته سراسیمه از راه رسید!

من اما هنوز در تصوراتم ، خود را کودکی میبینم که قرار است تصمیمی بزرگ برای آینده اش بگیرد!

داستان عجیبی است!

من علی چهل و یک ساله شدم...

بینش روح

لحظه دیدنت پیوسته تکرار میشد در بینش روحم و من بی مهابا چون کودکان اعجاز دیدارت را پیوند دادم به غفلت بزرگسالیم .
شاید اگر نیامده بودی عشق را انکار میکردم!

جاده ای که امتدادش با افق نجوایی داشت و من با پاهایی بی رمق و چشمانی کم فروغ باوری خسته به انتها نگریستم.

آیا راهی به انتهای جاده ، به افق خواهد بود؟

در گرگ و میش فضای اطراف وحشتی می وزید من چه می کنم اینجا ؟

به کدامین دلیل راهی این جاده ام ؟

پاهایم توان رفتن ندارد ، این جاده ارزش پیمودن ندارد؛ مرگ دلیل نمی خواهد! من خواهم مرد و هیچ کس کلمه ای ، حرفی نه نه ، یادی حتی از من نخواهد خواند نخواهد گفت ، نخواهد کرد ، و این پایان بی آغازیست که همواره تکرار می شود.

پای کشان و خسته می رفتم ، افکار پریشانم پی در پی و بی وقفه قصه یأس آدم را نجوا می کرد افسانه رستگاری را که روزی کسی در جایی ... آه  که چقدر خسته ام!

آنجا آن دورتر تک درختی بود ، تک درختی که در غبارش بیاساسم ، تک درخت چناری که در سایه سارش صبوری را تجربه کنم ، همدمی که در این برهوت بی کسی حرفهایم را بشنود ، هیچ نگوید ، بشنود ، هیچ نخواهد ، بشنود ، هیچ نجوید ، بشنود و من آغاز کردم دردهایم را قصه پر رنج سالیان بی هویتی  بی پناهیم را ، افسانه آمدن و ماندن و ماندن و ماندن و ماندن و ... شاید رفتنم را ، شاید پرواز شاید عروجم را. و او گوش فرا داد ، هیچ نگفت ؛     در جذبه ای شکوه انگیز غرق گشتم ، سبکبالی غریبی که در احساس خواندنی است و آوازی سحرانگیز که جانم را پر از طراوت کرد؛آزادی بی نظیری که حاصل رهایی از ناگفته های رنج آورم بود و اینگونه من تازه شدم ، نو شدم ، متولد شدم و چشم گشودم ؛   خستگانی دیگر ، غریبانی دیگر ، همنفسانی دیگر که از سالیان دور همراه و همسفرم بودند و من نمی دیدمشان ،   رنج هایم مجال رسیدن را از من ربوده بود و رنج هایشان مجال دیدنم را ، و این گونه ما دردهایمان را پای آن چنار صبور نهادیم و یکدیگر را دیدیم